سفارش تبلیغ
صبا ویژن

























پارمیس

لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست: در میزگردى که درباره «دین و آزادى» برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، من با کنجکاوى، والبته کمى بدجنسى، از او پرسیدم : عالیجناب،بهترین دین کدام است؟ خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: «بودایى» یا ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند... دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آنگاه گفت : بهترین دین، آن است  که از شما آدم بهترى بسازد ! من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم : آنچه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟ او پاسخ داد :هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد.دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است... من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است: دوست من! اینکه تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آنچه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه ودر کل جهان است... به یاد داشته باش، عالم هستى بازتاب اعمال و افکار ماست. قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست بلکه در روابط انسانى هم صادق است. اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى... همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى. شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است. و در نهایت : هیچ دینى بالاتر از حقیقت وجود ندارد...


نوشته شده در یکشنبه 90/8/22ساعت 9:46 صبح توسط پارمیس| نظرات ( ) |

ملانصرالدین کیست و در چه زمانی می‌زیسته است، چگونه شخصیتی بوده و اساساً چنین شخصی وجود حقیقی داشته است یا ساخته و پرداخته ذهن ملت‌هاست. اینها سوالاتی است که ذهن بسیاری از مردم، چه عادی و چه کارشناسان و فولکولورشناسان در سرتاسر دنیا را به خود مشغول داشته است.


در روایت‌های عامیانه ترکی، زمانی او را هم عصر تیمور لنگ دانسته‌اند و حتی بنا بر همین روایات ملاقاتی هم بین ملانصرالدین و آن سفاک صورت پذیرفته بوده است. یا اینکه در سده دهم میلادی او را با حسین ابن منصور حلاج، که در بغداد بر دار شد دیده‌اند و یا گفته شده است که در اوایل سده پانزده میلادی او با سید عمادالدین نسیمی شاعر، که در حلب پوست او کنده شد، حشر و نشر داشته است. به هرحال ملانصرالدین را یکی از حکمای طنز و شوخ‌طبعی در تاریخ جهان لقب داده‌اند. چرا که در میان ملت‌ها کمتر نماد بذله‌گویی و شوخ‌طبعی با ملانصرالدین قابل مقایسه است. لطیفه‌های او، افزون برکشورهای اسلامی، در پهنه وسیعی از جهان، از آلمان گرفته تا ژاپن زبانزد ملت هاست. با آنکه این شخصیت را هر ملتی به نامی می‌خواند و عنوان و لقب متفاوتی به او می‌دهد، اما در همه آنها شخصیت فرزانه او در هیات یک روستایی ساده و خوش سیما تصویر می‌گردد که سخنان ساده و شیرین و در عین حال حکیمانه‌اش به دل‌ها می‌نشیند و از همین رو همه این ملت‌ها او را بومی و از آن خود می‌دانند و او را به نام‌های متعددی می خوانند.


در ازبکستان «خوجا نصرالدین» را با شال پهن و قبای راه راه و عرق چین، به شکل روحانیان آن منطقه نشان می‌دهند. در تصاویر مصری و عموماً عربی، ملا را با ریش و عمامه و قبای بلند تا قوزک پا، که هیچ نشانی از شوخی و شوخ طبعی در آن دیده نمی‌شود ترسیم می‌کنند. در ایران، هم در تصاویر عامیانه‌ای که از ملانصرالدین در دست است و هم در آثار فردریک تالبرگ، که لطیفه‌های او را مصور کرده است، این روحانی رند و فرزانه با رعایت معیارهای جامعه ایرانی بدون عبا و عمامه و بیشتر به شکل روستاییان سنتی ایرانی ترسیم شده است. هم اکنون درشهر «آقشهر» یا «آک شیر» از توابع قونیه ترکیه قبری وجود دارد که منتسب به این شخصیت تاریخی است و تاریخ مندرج بر آن وفات ملا را 683 هجری نشان می دهد. ملانصرالدین را به نام های متعددی می نامند. از جوحه، جوحا، جحی، سید جوحا، جیوفا، جهان، خوجه نصرالدین، نصرالدین حوجا و ملانصرالدین گرفته تا آرتین (در ارمنستان)، اویلن سیپیکل (در آلمان) و مکینتاش (در اسکاتلند). اما در هم? این اسامی مفهوم واژ? ملا، به معنای شخص درس خوانده و با سواد مستتر است. در زبان ترکی «حوجا «هم به به معنای استاد و معلم دانشگاه به کار می رود و هم در محاوره «حوجام» (استاد من) عنوان احترام آمیزی است که به شخص با سواد خطاب می شود.


به باور فولکلور شناسان غربی، بعد از فرو پاشی حکومت سلجوقیان بر اثر جنگ های صلیبی و متعاقب آن حمله مغول و بروز ناآرامی های اجتماعی در آسیای غربی، قرن سیزدهم میلادی اهمیت ویژه ای در تاریخ منطقه دارد. اهمیت این قرن در آن است که ما در این سده با سه چهر? برجست? در این بخش از جهان  رو برو می شویم. نخست، جلال الدین مولوی است که با سبک و شیو? عارفان? قصه سرائی اش مرشد و مراد طبق? ممتاز و تحصیل کرد? منطق? وسیعی از آسیای غربی، به مرکزیت ایران  تا آسیای مرکزی است. دوم، یونس امره شاعر پر آواز? آسیای صغیر است که در قالب و محتوای آثارش  نقط? مقابل مولوی است. او همان مضامین مولوی را به جای زبان فاخر فارسی، که تنها طبقه ای خاص آن را در می یافتند، به زبان ترکی ساده بیان می کرد که برای توده های وسیع مردم قابل فهم بود و از آن لذت می بردند. چهر? سوم از آن ملانصرالدین است در هیأت یک روحانی روستائی  بذله گو که  برای تلخ ترین مسائل زندگی هم  راه حل های شیرین و شوخ طبعانه و حکمت آمیز در آستین داشت.

در منابع ایرانی، به نوشته محمد جعفر محجوب «...از نخستین سال های رواج فن چاپ در ایران رساله ها و نمونه های متعدد از لطایف ملانصرالدین با حجم های مختلف به طبع رسیده  و تقریباً در تمام آن ها، که از روی نسخه های خطی فارسی چاپ شده، قهرمان اصلی داستان ها جحا (یا جحی) نامیده شده است...» دائرة المعارف فارسی ملانصرالدین را چنین توصیف کرده است: مرد ظریف ساده لوح بذله گوی معروف، که احوال او با افسانه ها آمیخته است، و حکایات و امثال و نوادر بسیار در افواه بدو منسوب شده است. احمد مجاهد در مقدم? تحقیق و  تألیف جامع خود به نام «جوحی»، می نویسد «نخستین چاپ کتاب ملانصرالدین، به نام «نوادر الخوجه نصرالدین افندی الرومی المشهور به حجا» به عربی، در سال 1278هجرى ق-1860م، در مصر که در آن زمان تحت متصرفات دولت عثمانی بود انجام پذیرفته است.» در مقدم? اولین نشر لطیفه های  ملانصرالدین از سوی «محمد رمضانی دارند? کلال? خاور» از قلم مؤلف و ناشر آن می خوانیم: «...این بنده در نتیج? چند ماه تفحص در کتب مختلف فارسی قدیم و جدید و  نسخ ترکی و عربی آن قریب ششصد لطیفه و حکایت از ملا گرد آورده... و منتشر کردم.»




طبعاً تصویرگران و کاریکاتوریست های ترک بیش از دیگران به ملانصرالدین پرداخته و صورت و سیرت او را در آثار خود منعکس کرده اند. در آثار تصویری ترک ها ملانصرالدین معمولاً به شکل روحانیان روستائی آناتولی مرکزی، با ریش سفید و عمامه و پوستین و شلوار گشاد، در حالی که وارونه سوار خر است نشان داده می شود. اما با هم? تطویلی که این نوشته پیدا کرده است، نمی توان از یک نمون? استثنائی از چهر? ملانصرالدین یاد نکرد و گذشت. و آن، چهره ای است که دو هفته نام? «ملانصرالدین» چاپ تفلیس عرضه کرده است. نماد این نشریه که روحانى روستائى متین و موقرى است همواره در کاریکاتورهاى صفحه اول نشری حضور دارد و حکیمانه ناظر مسائل مضحکى است که در آن کاریکارتورها مطرح مى شود و باعث خنده خوانندگان مى گردد. جلیل محمد قلیزاده، طنزپرداز تواناى آذربایجان و ناشر «ملانصرالدین» از قول ملا و خطاب به خوانندگانش مى گوید: «اى برادران مسلمان من! اگر مى خواهید بدانید که شما به که مى خندید، آئینه به دست بگیرید و جمال مبارک خود را در آن تماشاکنید.»









نوشته شده در یکشنبه 90/8/8ساعت 9:41 صبح توسط پارمیس| نظرات ( ) |

گویند ناصرالدین شاه شیری نحیف داشت که دستور داده بود

روزی ده تا کله گاو به او بدهند تا پروار شود،

شیربان که مسئول اجرای امر ملوکانه بود روزانه یکی از کله ها

را کش میرفت و نه تای دیگر را به شیر می داد!

بعد از چندی شاه به این فکر افتاد

که ممکن است شیربان از کله ها برباید،

به این جهت مفتشی را مامور بازرسی نمود، در جریان

بازرسی شیربان جریان را صادقانه معترف شد

و قول یک سر را به مفتش داد. اوضاع به همین منوال

سپری گشت تا اینکه شاه بعد از مدتی دید

نه تنها وضع شیر بهبود نیافته بلکه روز به روز نحیف تر هم

می شود، مشکوک شد و مفتش دیگری

را برای تفتیش عملکرد اولی برگزید صد البته شیربان با دومی هم زد و بندی

راه انداخت و بازم شیر بایدجور این بازرسیها را میکشید

ید…! شیر روز به روز نحیف تر می شد و شاه

روز به روز مشکوک تر و هر روز شخص دیگری را

به نظارت می گماشت تا اینکه نهایتا تعداد بازرسان

به نه تن رسید و اوضاع شیر از همیشه

بدتر گشت! ناصرالدین شاه شیربان را خواست و با عصبانیت گفت: چرا این شیر روز

به روز نحیف تر و مردنی تر می شود؟

شیربان صادقانه پاسخ داد: قربان سر همایونی،

شیر منتظر آخرین بازرس است تا از گرسنگی تلف شود …!!!


نوشته شده در سه شنبه 90/7/19ساعت 5:32 عصر توسط پارمیس| نظرات ( ) |

 

نقاشی برجسته


نوشته شده در شنبه 90/5/29ساعت 11:46 صبح توسط پارمیس| نظرات ( ) |

   
Join Gevo Group
کریم‌خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم، در ارک شاهی می‌نشست و به امور مردم رسیدگی می‌کرد.
یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم‌خان افتاد شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت. او طوری گریه می‌کرد که هق و هق‌هایش اجازه سخن گفتن به او نمی‌داد.
شاه که خود را وکیل الرعایا می‌نامید دستور داد او را به گوشه‌ای ببرند و آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند.
مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم‌خان آوردند.
کریم‌خان قبل از آن که رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه خواسته‌اش را جویا شد.
آن مرد گفت:  من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سال‌ها با وضع اسف‌باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا این که روزی افتان و خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم.
در آن مزار متبرک آن قدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف ،‌بیهوش شده، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم‌خان هستم. آن گاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که 
تو را شفا دادم!
از خواب که بیدار شدم ،‌خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!
مردک حقه باز که با ادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم‌خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم‌خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می‌گردد!
موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم‌خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد!
درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم‌خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد.
کریم‌خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند!
هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند، کریم‌خان خطاب به او گفت: مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می‌کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم، عده‌ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره‌ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده‌ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می‌کنی‌؟
اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند، دو باره چشمانت را در می‌آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد


نوشته شده در دوشنبه 90/5/24ساعت 12:38 عصر توسط پارمیس| نظرات ( ) |

<      1   2   3   4   5   >>   >